مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 26 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

دسته گل

امروزعصری وقتی خواب بودی  اومدم چند تا تمرین ریاضی تو دفتر مشقت نوشتم که انجام بدی .خدا روز بد نیاره وقتی بهت گفتم چه قشقرقی به پا کردی(که تو همش میخوای منو اذیت کنی، نمیخوای من یه لحظه بیکار باشم،و.... )     بعد هم به نشونه قهر رفتی تو حیاط و وقتی برگشتی یه دسته گل را برام آوردی و معذرت خواهی کردی  ،تمرین هاتم مثل یه پسر خوب و یه ربع انجام دادی.قربونت برم الهی همون اول.   ...
1 ارديبهشت 1393

دلتنگی

یک هفته از دوره بابایی گذشته وهنوز یک هفته دیگش مونده چقدر سخت میگذره و چقدر دیر.حسابی دلمون براش تنگ شده،ان شاءالله هر کجا هست سالم و سر حال باشه و خدا پشت وپناهش باشه.   دیروز عصری رفتیم امامزاده تا هم زیارتی کنیم ودلمون وا شه هم تو کمی بازی کنی.بقیه روزا هم همینجور تکراری میگذره.دایی هم چیزی نمیگه ولی میدونم حسابی حوصلش سر رفته .خوب چی بگم دیگه؟.........هیچی........ چند تا عکس از مریم بذارم تیپ زدم با خودم ببرمش بیرون خاله نذاشت مریم و علیرضای ناز مریم عشق جاروبرقی! مثلاًخوابیده این شکلی میشینه ...
29 فروردين 1393

مهدی و هم کلاسیاش

  الحمدلله شکراً خدایا شکر بار دیگر منت گذاشتی و مشکل ما رو حل کردی ازت ممنونم.   بابا برای دو هفته(از 22تا 5) رفتن دوره ،دایی عیسی اومد پیش ما تا تنها نباشیم.از فرصت استفاده کردم مریم رو گذاشتم پیش دایی اومدم مدرست یه سر بزنم. معلمت ازت خیلی  راضی بود فقط میگفت مدتی خطتت بد شده اینو خودمم متوجه شده بودم علتش هم عجلت برا نوشتن بودو توی املا هم اینقدر بزرگ مینوشتی تا زودتر ده خطتت تموم بشه که اونم قول دادی دیگه تکرار نکنی خودمونیم خیلی کلکی ها!! معلمتون میگفت وقتی بهش میگم خوش خط بنویس میگه خیلی هم خوب مینویسم دیگه بهتر ازین میخوای(ای زبون دراز)   مهدی و همکلاسی های شیطونش   ...
24 فروردين 1393

سیزده بدر

عصر روز دوازدهم خاله فاطمه اینا اومدن خونمون.تا سیزده بدر با هم باشیم .دو سه روزی بود هوا سردتر شده بود.صبح روز سیزده هم هوا خیلی خوب نبود. بابا که رفت سر کار .ما هم وسایل رو جمع کردیم،گذاشتیم داخل ماشین گفتیم میریم جاهای دیدنی شهر رو میبینیم .اگه بارون نیومد میمونیم وگرنه برمیگردیم .ظهر که شد خبری از بارون نبود بابا هم اومد مارو برد یه جایی که تا حالا نرفته بودیم چند کلیومتر خاکی رفتیم تا رسیدیم به یک باغ!. مریم رو گذاشتیم داخل چادر تا سردش نشه یواش یواش بارون هم از راه رسید دو سه بار هی اقایون گفتن جمع کنیم بریم هی ما آماده شدیم دوباره گفتن نه بمونیم مزش به همین بارونه.خلاصه کبابا رو تو بارون را انداختن و برای نهار هفت هشت نفری چپیدیم توی ...
18 فروردين 1393

تعطیلات عید

در مورد تعطیلات  عید به طور خلاصه  بگم :خدا رو شکر خیلی بود صبح روز 27اسفند بار و بندیل رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت یزد.ساعتای 11بود که رسیدیم بافق و رفتیم یه پارک تا هم خستگی در کنیم ویه چای بخوریم هم اینکه پسر گلم کمی بازی کنه.            یک ساعتی موندیم بعد هم رفتیم سمت یزد.   من خیلی دوستت داشتم یکی دو روزی بمونیم ولی بابا خیلی موافق نبود آخه میگفت قبلا یزد رو دیدیم و تکراریه پس نهار خوردیم کمی استراحت کردیم وراه افتادیم به طرف اصفهان .غروب رسیدیم نائین و تصمیم گرفتیم شب رو اونجا بمونیم پس از تعیین  محل اسکانمون رفتیم یه دوری ت...
17 فروردين 1393

سال نو مبارک

سلام عزیزم سال گذشته با همه خاطرات خوب و بد،خوش و ناخوشش گذشت.در واقع یک سال از عمر بود که گذشت. امیدوارم سال جدید سال خوب وخوشی برای همه ما باشه پر از شادی،خوشحالی،سلامتی،پیشرفت . از خدا میخواهم که شما عزیزانم رو نگه داره وهمیشه با هم ودر کنار هم باشیم و همگی عاقبت به خیر بشیم. . آمین یا رب العالمین. ...
16 فروردين 1393

خونه تکونی

مامانی من این روزا خیلی سرم شلوغه و مشغول خونه تکونی هستم  وزیاد وقت ندارم خوب خبر خاصی هم نیست   جز اینکه مریم  یواش یواش داره چهار دست و پا میره مدتی هم دارم سوپ و حریره بهش میدم ولی زیاد دوست نداره وقتی هم میخوره این شکلی میشه: خوب دیگه اینکه ان شاءالله عیدی تصمیم گرفتیم بریم اصفهان امیدوارم مریم اذیت نکنه و اذیت نشه.تا بعد از تعطیلات خدا نگهدار. ...
24 اسفند 1392

چه بی خبر!

                                                                     امشب عقد خاله زهراست وقراره بعد از اینکه بابا از سر کار اومد بریم اونجا دیشب بابا بهت گفت خاله زهرات هم عروس شد تو هم اخماتو کردی تو هم و گفتی چه بی خبر !  خدا رو شکر عقد به خوبی و خوشی برگزار شد آرزوی خوشبختی براشون دارم. ناگفته نمان...
21 اسفند 1392

مسافرت من و مریم

روز جمعه برای کاری من مجبور بودم برم ((ک)) بابا نمیتونست بیا( به خاطر کارش) تورو هم نمیتونستم با خودم ببرم چون فرداش مدرسه داشتی.در ضمن قرار شد من شنبه هم بمونم یه سری برم دندونپزشک ،توکه خیلی تمایلی به رفتن من نداشتی گفتی :مامان نمیخواد دندونتو درست کنی دیگه  به قیافت عادت کردیم.امروز برو و شب برگرد.!!کلی به این حرفت خندیدیم. بالاخره من و مریم باز هم با اتوبوس راه افتادیم رفتیم .قراربود تو هم تو خانه بمونی هر وقت هم حوصلت سر رفت بری پیش بابا.اما آقای (ز)همکار بابا نذاشتن و تو رو بردن خونه شون تا تنها نمونی خدا خیرشون بده. ما اونجا یه سر رفتیم خونه دایی جهانبخش ،فاطمه از جورابای مریم خیلی خوشش اومده بود و مرتب گریه میکرد و بند جورابا...
11 اسفند 1392

دیدار پدر و مادر بزرگای عزیز

هفته بعد از دو ماه و 10 روز موفق شدیم بریم برای دیدن بابابزرگ و مادر بزرگای عزیز  خیلی دلمون براشون تنگ شده بود ،اونجا هم خیلی خوش گذشت تو که حسابی  بازی کردی و فیلم دیدی (  هر چند متاسفانه سرما  خوردی جیگر) مریم هم نسبت به مسافرت های قبلی کمتر اذیت کرد،(خدا رو شکر) مدتی بود به خاطر مریم و اذیت شدن واذیت کردنش دو دل بودیم که عیدی بریم مسافرت یانه که با این سفر کمی دلمون قرص شد که شاید حالا دیگه بتونه کنار بیاد.البته هنوز هم تصمیم قطعی نگرفتیم .نمیدونم ان شاءالله که هر چی خیره پیش بیاد.   راستی خیلی موقعیت عکس گرفتن پیش نیومد به جز بین راه که بابایی چند تا عکس ازت گرفت.      ...
4 اسفند 1392